الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

350

إحياء علوم الدين ( فارسى )

به خداى . پس اگر نفس خود را بر اين صفت بيند ، ديدنى محقق كه در آن شك نباشد ، هر آينه صفت كبر او را حاصل شود و به دو لايق بود ، و در حق او فضيلت باشد ، الاّ آن است كه به معرفت آن او را راهى نيست ، و آن بر خاتمت موقوف است ، و نداند كه خاتمت چگونه اتفاق افتد . پس بدانچه آن را نداند واجب است كه مرتبهء نفس خود فوق مرتبهء كافر اعتقاد نكند ، چه بسيار باشد كه خاتمت كافر بر ايمان بود ، و خاتمت او بر كفر ، پس آن لايق او نباشد به سبب قصور علم او از معرفت عاقبت . و چون متصور است كه چيزى را چنان كه باشد بداند ، علم در حق او كمال بود ، زيرا كه از صفات خداى است . و ليكن چون معرفت بعضى چيزها باشد كه او را زيان دارد ، آن علم در حق او نقص باشد ، چه علمى كه زيان دارد از صفات خداى نيست . پس معرفت كارها كه در آن ضرر نباشد آن است كه در بنده از صفات خداى صورت بندد . پس لا جرم آن نهايت فضيلت باشد ، و انبيا و اوليا و علما بدان مفضّلند . پس اكنون اگر وجود مال و عدم آن بر او يكسان شود ، اين نوعى از توانگرى باشد كه به وجهى از وجوه توانگرى را ماند كه حق تعالى بدان موصوف است ، پس آن فضيلت است . اما توانگرى به وجود مال ، اصلا فضيلتى در آن نيست . پس اين بيان نسبت حال درويش قانع است به حال توانگر شاكر . مقام دوم در نسبت حال درويش حريص به توانگر حريص ( 1 ) و آن در يك شخص فرض كنيم كه طالب مال باشد ، و سعى كند در آن ، و مال ندارد ، پس بيابد . پس او را حالت درويشى باشد ، و حالت وجود مال . پس كدام از اين دو حالت فاضل‌تر باشد ؟ پس گوييم : بنگريم : اگر مطلوب او ضرورى معيشت باشد [ 264 ] و مقصود او آن كه راه دين سپرد و بدان استعانت كند ، پس حال « وجود » فاضل‌تر ، زيرا كه نيستى او را به طلب مشغول كند . و طالب قوت ذكر و فكر نتواند مگر توانستى مشوب به مشغولى ، و كسى كه مكفى باشد تواند . و براى آن پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : اللهمّ اجعل قوت آل محمد كفافا ، اى ، خدايا قوت آل محمد بر مقدار حاجت گردان . و گفت : كاد الفقر ان يكون كفرا ، اى ، خواست « 39 » كه درويشى كفر باشد . يعنى درويشى با اضطرار در چيزى كه از آن چاره نبود . و اگر مطلوب فوق حاجت باشد ، يا قدر حاجت بود و ليكن مقصود از آن استعانت نباشد بر

--> ( 39 ) خواست ، نزديك شد .